به تکنوازي گوشه ي دلکش در دستگاه ماهور يادش مي کنم. اکنون زخم تازه ي او، زخم ديرينه ي من است که گاه سر مي گشايد. دردش را مي دانم آن لحظه که خون از شريانها بيرون مي جهد و غرور راه فرياد را مي بندد. آن لحظه که بغض، گلو را مي فشارد و چشم به قطره هاي اشک اکتفا مي کند.
آغازش، تازه اينجاست. قصه شروع مي شود با مکالمات شبانه، در تنهايي، با ديوار، به اميد آنکه او که بايد بشنود، بشنود. تنهايي ژرفي که در آن رها مي شوي و هيچ کس انتهايش را نمي فهمد. سکوتي که در ضمير، پي پشتوانه اي مي گردد تا لحظه اي، نفس حبس شده ي خويش را رها کند. دستاني که از وحشت مدام مي لرزند و پاهايي که ديگر بايد خوب بداند، گامهايش را به کدامين سو بر مي دارد.
نترس. دردش را مي دانم اما به قول سهراب:
گاه زخمي که به پا داشته ام، زير و بم هاي زمين را به من آموخته است...