اين روزا بيش از اينکه کنار آدما گريه کنيم، با اونها مي خنديم. من هم امروز خنديدم. به مهر و سادگي يه آدم. به ساده لوحي خودم. شک ندارم، همون قدر که پشت خنده هاي بي پرواي من گريه هست، پشت خنده هاي اون هم اتفاقاتي مي افته که من نمي دونم، نمي تونم بدونم، شايد نمي خوام بدونم. از مسئوليت بار غصه هاي آدما مي ترسم. شونه هاي من نياز به يه کاه، يه خوشه پنبه، يه تار مو داره تا رها بشه.
بيش از گذشته دفتر خاطرات سالهاي گذشته ي خودم رو مي خونم و هرچي بيشتر مي خونم احساس مي کنم، من هر سال، هر ماه، هر لحظه، يک سوي جنگ بزرگ زندگي بودم. براي اثبات خودم، براي تغيير دنياي اطرافم، براي تغيير خودم، براي تغيير شرايط زندگيم، براي رفتن و رسيدن، براي کوچکترين چيزايي که ممکنه به ذهن يه آدم برسه، من جنگيدم و هر از گاهي، وقتي خسته از اين کارزار، خواستم يه کم آروم باشم، با آرامش خودم هم جنگيدم که هي شيرين! اين همه ناسپاسي رو از کي ياد گرفتي؟ خدايا شکرت. من و ببخش.
مي دونم که اين جنگيدن ها بي نتيجه نبوده. از سرزميني که براي خودم فتح کردم، راضيم. اما من همون پادشاهيم که بعد از يه جنگ بزرگ، مرز خودش رو حفظ کرده و حالا، خسته است، توان حاکميت نداره. خيلي ناتوانم.
مي دونم که اين فضا دفترچه خاطرات من نيست، اما حبيبه، بهم اجازه بده من يه فضا مي خوام. يه جايي غير از تمام کاغذهاي روي ميزم، فايل هاي توي کامپيوترم. شايد حتي فضايي غير تاروپود.