از دور نگاهش مي کردم. توي اون لباس فاخر و اتو کشيده، با اون بلوز روشن و تميز، هنوز هموني بود که مي تونست شريک شيطنت هام بشه. کراوات رسمي و دکمه سردست تأثيري در نگاه من و رفتار اون نداشت، آخه اين شيطنت از يه جايي تو عمق نگاه من و اون سرچشمه مي گرفت. شايد از فصل مشترک خاطرات کودکي من، نوجووني اون، نوجووني من، جووني اون، جووني من، جووني اون.
از همين حالا که مقابل چشمامه، دلم براش تنگ مي شه. با نگاه دنبالش مي کنم، هر جايي که مي ره. اما نگاهمون رو از هم مي دزديم. چون مي دونم که ته چشماي من رو اون مي فهمه. چون مي دونه که ته چشماش رو من مي فهمم. اگه فاش بشه که هر کدوم از ما پشت نگاهمون چي داريم، اين بغض فروخورده، ديگه به حبس رضايت نمي ده. اين اشک واپس زده ديگه به سکوت کفايت نمي کنه. الان زوده. بايد صبر کرد.
به رسم گاهي، هر از گاهي که براي هم شعر مي خونديم، مي گه:معلوم است که سکوت علامت آرامش نيست.
مي گم: آسوده باش، حالم خوب است، فقط در حيرتم، که از چه هواي رفتن به جايي دور، هي دل بي قرارم را پي آن پرنده مي خواند.