پشت موتورش نشسته بوديم. اون شب بارون مي اومد و تو سوز هواي زمستون ما با سرعت زياد، خيابون انقلاب رو از سر دانشگاه تا چهارراه وليعصر طي کرديم. مثل خيلي از آدما که اون شب، زير بارون، توي همين خيابون، سواره يا پياده مي گذشتن. اما واقعا کي مي تونست حال من و اون رو بفهمه.
غرورمون شکسته بود. اشکاي دخترونه من رو باد مي برد. چشماي مردونه اون به راه بود تا زودتر به مقصد برسيم.
سر چهارراه وليعصر گفت: به نظرت اگه موتور پنچر شه چطوري بريم تا مقصد؟ گفتم: حرفش رو نزن، نه توان راه رفتن دارم نه حال زير بارون موندن. نفهميدم چي شد که يه دفعه موتور پنچر شد. جنگ پاهاي خسته ي من و اون با زمين شروع شد. توي اين ميدون مبارزه بيش از هر چيز بارون جلون مي داد.
غرورمون شکسته بود، پاهامون درد مي کرد، واهمه داشتيم که با هم حرف بزنيم. اون شب خيلي ها از خيابون وليعصر گذر مي کردن. اما واقعا کي مي دونست حال من و اون رو.