شب بود. از اون شباي پاييزي که دلم مي خواست تا خود صبح، زير درخت توت بشينم و با درخت حرف بزنم. اما اين بار جنس کلامم، از رستگاري نبود. اين بار از گريه هاي اوني که هميشه با من خنديده بود مي ترسيدم. مي خواستم از لحظه ي گريه ي اون بگم. مي خواستم براي صبوري خودم و اون دعا کنم.
مي دونستم وقتي از راه برسه و با اون پارچه ي سياه رو به رو بشه، خيلي مي شکنه. اما نمي دونستم باز هم به رسم هميشه بغض مي کنه و حرف نمي زنه يا...
اشکم خشک شده بود. انگار يه حسي بهم مي گفت، همين نزديکي هاست. نمي دونم چطوري، اما هميشه نزديک شدنش رو حس مي کردم. رفتم جلوي در. خونه پر از بوي به هم آميخته و لعنتي حلوا و گل داوودي بود. چيزي که هميشه ازش نفرت دارم. کنار در پر از گل و پارچه نوشته هاي مختلف بود.
اومد. لحظه ي ورودش رو ديدم. روي زمين نشسته بود. به پهناي صورت گريه مي کرد و فرياد مي کشيد. منم گريه مي کردم. از گريه هاي اون. از درد خودم. از درد ما. براي دلي که با هر فرياد اون فرو مي ريخت.
حالا سال هاست که صداي فرياد هر مردي رو مي شنوم. دلم به ياد فرياد اون، فرو مي ريزه.