تو نامه به يه دوست نوشتم يكسال زمان زيادي نيست ولي اونقدر هست كه يه عالمه اتفاق جديد توش بيفته. بعضي اتفاقها خوب مثل عروسي يه عزيز يا قبولي دانشگاه يا اتفاقهاي ساده مثل يه بارون يه شب يلدا يه دور هم جمع شدن ساده و فال حافظ گرفتن ...
معاشران گره از زلف يار باز كنيد شبي خو ش است بدين قصه اش درازكنيد حضور خلوت انس است و دوستان جمعند و ان يكاد بخوانيد و در فراز كنيد
يه موقع هم ميشه كه نمي دوني اصلا چي مي شه كه سر وكله يه تومور بدخيم پيدا مي شه و همه اون دل خوشي ها ساده رو ازت مي گيره ذره ذره آب مي كنه و مي بره و تو درد مي بيني و درد ...
مي خوام فكر كنم كه دل خوشي ها كم نيست
مي خوام بگم همه چيز مي تونه درست شه يا برگرده عقب ، مثلا به زمان كودكي و بازي تو حياط خونه مامانجون، شيطنت وفرار از ماما ن و پناه بردن به مامانجون،صفا و مهربوني و محكم بودنش
اصلا اگه برگرده به يه سال پيش هم قانعم ، همون اولش كه اين تومور لعنتي اين همه پيشرفت نكرده بود....