يه دوستي دارم که وقتي مي خواد يه مطلب توي وبلاگش بنويسه فقط خودش رو مي نويسه. اعتقاداتش، باورهاش، علايقش، خود خودشه. ساده ي ساده. انقدر ساده که وقتي نوشته اش رو مي خوني صداي خودش رو هم مي شنوي که داره نوشته اش رو با صداي بلند مي خونه.
يه دوستي دارم که منتظر خبره، يه اتفاق، يه مناسبت، يه واقعه. يه چيزي که در نقد يا ستايش اون بنويسه. سياسي، اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي، هنري. اين بشر ذاتش روزنامه نگاره. هيچ کاريش هم نمي شه کرد.
يه دوستي دارم که مطالبش آخر انتزاعه! يه دفعه يه موضوع کاملا ذهني که تصورش دو سه ساعت طول مي کشه رو روي کاغذ مي ياره. حالا فکر کن مخاطبش چقدر بايد فکر کنه تا بفهمه چي به چيه؟ خوراکش عرفانه. سير و سلوک. تهذيب نفس. خودش موفقه اما نمي دونم تا حالا تونسته کسي رو به اين عرصه وارد کنه؟!
يه دوستي دارم شاعره. وبلاگش اصولا بوي کافور مي ده. هم منفيه. هم مثبته. اما متأثره از صادق هدايت و گاهي نيچه و يه وقتايي کافکا و اين جور نويسنده ها. تلخي نوشته هاش مثل قهوه است. اولش شايد دوست نداشته باشي. اما وقتي بهش عادت کردي، شيرين مي شه.
يه دوستي دارم نوشته هاي وبلاگش خود زندگيه. همه ي چيزاي عادي و جاري زندگي. روالي آروم و منطقي که خطوط موازيش رو کاملا حس مي کني.
يه دوستي دارم اصلا کاري به کار حقيقت و واقعيت و اينا نداره. فقط مي خواد نقد کنه. فقط مي خواد بگه حرف تو نه! حرف من!
يه دوستي دارم مطلب وبلاگش رو کلي تو ذهنش پردازش مي کنه، بالا مي بره، پايين مي ياره، تا خلاصه يه مطلب مي نويسه با محتواي جديد که ذهنت رو مشغول مي کنه اما پر از غلط هاي املايي و نگارشيه. خلاصه مطلب رو مي گيري مهم اينه!
خب حالا که چي من اين رو نوشتم؟ نمي دونم!
نوع آخر: من خودم اصلا نمي دونم واسه چي مي نويسم. اما مي نويسم، پس هستم.