هر چقدر سعي کردم يقه لباسم رو باز کنم، تا شايد نفسم راحت تر بياد و بره نشد. اون سال توي اون پاييز و زمستون جهنمي هم همين کار رو مي کردم. شال گردنم رو باز مي کردم. کتم رو در مي آوردم. تمام تنم از سرما مي لرزيد اما هنوز نفسم بالا نمي اومد.
هر چقدر سعي کردم نفس عميق بکشم، نفسم تا يه جايي ياريم مي کرد و ديگه انگار حتي راه حلقم هم بسته مي شد. با تمام سوزي که اون زمستون داشت، باز هم دلم مي خواست يه حجمي از اون همه هواي سرد نصيب گلوي من بشه اما نمي شد. هيچي نصيبم نمي شد.
صداي نفس هام رو مي شنيدم. چشام پر از اشک بود. بخار نفس هام رو مي ديدم اما برام سئوال بود. من که دارم خفه مي شم، اين بخار بازدمه کدوم دمه؟ تمام صداهاي سالن کنفرانس توي سرم مي پيچيد. با هر اختلالي که توي صداي ميکروفون پيش مي اومد، تا جاييي که مي شد پلکهام رو به هم مي فشردم، گوشم رو مي گرفتم تا نشنوم، سعي مي کردم جلوي اشکهام رو بگيرم، واي! نمي شد.
خدايا من چمه؟ اين همه حس خفگي! ديروز هم هيچ کس حال و هواي من رو نفهميد. مثل دو سال پيش که هيچ کس نفهميد. من از درد بي نفسي به خودم پيچيدم. تا جايي که مي شد خفگي رو تحمل کردم. جلوي اشکام رو گرفتم که محکم باشم. اما نشد. زدم بيرون تا نفس بکشم.
نفس!