وقتي 14 طبقه رو مثل آب خوردن بالا مي ري و پايين مي ياي بي اون که نفست بگيره يا حس کني که داري خون بالا مي ياري، وقتي از ميدون تجريش تا ميدون وليعصر پياده مي ياي و ککت هم نمي گزه، وقتي توي دو سرعت مقام مي ياري، وقتي راه رفتن عاديت تبديل به دويدن مي شه، اصولا به اين فکر نمي کني که تو چيزي نزديک به 15 کيلو يا بيشتر اضافه وزن داري که بايد کمش کني. به اين مي گن لاغريت در پاورقي!
اما يه زماني مي رسه که مي بيني از کمر درد وسط خيابون خشک مي شي، زانوهات اجازه نمي دن که از پله استفاده کني، توي شيب زياد نفست تنگ مي شه، ديگه نمي توني ده تا دونه دراز نشست بري. متوجه مي شي که وزن زياد داره به سلامتت لطمه مي زنه. اون وقت اگه غيرت داشته باشي، واسه خاطر خدا هم که شده يه فکري مي کني که اين لاغريت رو از حاشيه زندگي به متن بياري و خيلي جدي روش فکر کني.
غيرتش رو داري؟