گاهي شروع آنطور که ميخواهي نمي شود، گاهي اتفاقات آنطور که بايد نمي افتد، گاهي فکر مي کني چقدر ساده و ناآگاهي، چقدر دور و جدا،... .
و زماني مي رسد که خسته مي شوي، احساس نگراني و شکست مي کني،... .
ـ مغموم جدا مانده از کاروان، غريب دور از راه، رهگذر ناشکيب از تاريکي:
براي خودت چراغي پيدا کن.
تا خودت، خودت را نجات ندهي نه به کاروان مي رسي، نه راهي مي يابي، نه نوري مي بيني.
خسته شدي، مي دانم.
چاره چيست، بايد صبوري کني. صبوري کن دل بي قرار، صبوري کن غريب.
اينجا وطن تو نيست، شهر تو نيست، ديار تو، آسمان تو، خاک تو،... .
دلت کجاست که اينگونه بي قراري مي کني، آرام باش، آرام تر دلِ ناصبور.
هميشه لبخند بزن، حتي اگر غمگيني، حتي اگر مي گريي.
هميشه صبور باش، حتي اگر بي قراري.
هميشه بايست، حتي اگر خميده باشي، حتي اگر بشکني.
و هميشه در حرکت باش و جاري، حتي اگر پايي براي رفتن نمانده باشد.