<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0"
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#">

  <channel>
    <title>Tar-o-Poud - Blogs</title>
    <link>http://www.taropoud.com/</link>
    <description>تار و پود</description>
    <dc:language>en-us</dc:language>
    <dc:creator></dc:creator>
    <dc:date>2010-08-01T06:38:26+03:30</dc:date>
    <admin:generatorAgent rdf:resource="" />
    <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
    <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
    <sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>

  <item>
    <title>صبوری کن غریب</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=419</link>
    <description><![CDATA[<p>گاهی شروع آنطور که میخواهی نمی شود، گاهی اتفاقات آنطور که باید نمی افتد، گاهی فکر می کنی چقدر ساده و ناآگاهی، چقدر دور و جدا،... .</p><p>و زمانی می رسد که خسته می شوی، احساس نگرانی و شکست می کنی،... .</p><p>ـ مغموم جدا مانده از کاروان، غریب دور از راه، رهگذر ناشکیب از تاریکی:</p><p>برای خودت چراغی پیدا کن.</p><p>تا خودت، خودت را نجات ندهی نه به کاروان می رسی، نه راهی می یابی، نه نوری می بینی.</p><p>خسته شدی، می دانم. </p><p>چاره چیست، باید صبوری کنی. صبوری کن دل بی قرار، صبوری کن غریب.</p><p>اینجا وطن تو نیست، شهر تو نیست، دیار تو، آسمان تو، خاک تو،... .</p><p>دلت کجاست که اینگونه بی قراری می کنی، آرام باش، آرام تر دلِ ناصبور.</p><p>همیشه لبخند بزن، حتی اگر غمگینی، حتی اگر می گریی.</p><p>همیشه صبور باش، حتی اگر بی قراری.</p><p>همیشه بایست، حتی اگر خمیده باشی، حتی اگر بشکنی.</p><p>و همیشه در حرکت باش و جاری، حتی اگر پایی برای رفتن نمانده باشد.</p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">419@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>و خدايي که در اين نزديکيست</dc:subject>
    <dc:date>2008-01-06T09:26:51+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>خداحافظ</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=418</link>
    <description><![CDATA[<p>خداحافظ اي پرده نشين محفوظ گريه!</p><p>&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>خداحافظ</p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">418@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>و خدايي که در اين نزديکيست</dc:subject>
    <dc:date>2008-01-04T17:50:49+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>ساده</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=417</link>
    <description><![CDATA[<p>&nbsp;</p><p>سادگی آوایی معصوم و غریبانه دارد</p><p>باید پشت کدام سکوت و سایه پنهانش کرد و پناهش داد.</p><p>&nbsp;</p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">417@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>نقدي بر پود</dc:subject>
    <dc:date>2007-12-18T10:56:31+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>تو قول دادي سكوت كن</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=416</link>
    <description><![CDATA[سلام.<br />يادي از ما نمي&zwnj;كني....<br />ما كه پرپر زديم از دلتنگي و تو كه ايستادي و ...<br />صبوري مي&zwnj;كنم... صبوري ..... شايد راست مي&zwnj;گفت كه اسم من را بايد بگذارند صبرا....<br /><br />&laquo; تو قول دادي پس سكوت كن&raquo;<br />سكوت مي&zwnj;كنم.<br />قول دادم. قول دادم هرآنچه را كه تو بگويي و هرآنچه را كه تو بخواهي؛ بي&zwnj;سخني پيش و پس.<br />راضي&zwnj;ام به رضايت تو و نيازمندم به نگاهت.<br />راضي نيستم مي&zwnj;داني و مي&zwnj;دانم كه اين نبود آنچه مي&zwnj;خواستم.<br />مي&zwnj;داني كه حالا پا به پاي شيرين و&nbsp; با شرايطي كه براي هر دوي ما پيش آمده چقدر احساس بي&zwnj;پناهي و&nbsp; خستگي مي&zwnj;كنم و&nbsp; دلم مي&zwnj;خواست كه اينجا را براي من انتخاب نمي&zwnj;كردي و&nbsp; مي&zwnj;رفتم جايي كه....<br />حضرت دوست دلم تنگ شده. <br />حضرت دوست كجايي.<br />حضرت دوست كنارم باش.<br />حضرت دوست تو همين نزديكي هستي.<br />حضرت دوست بر من ببار<br /><br /><br /><br />ببار اي بارون ببار<br />با دلم به هواي زلف يار.......................<br />]]></description>
    <guid isPermaLink="false">416@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>و خدايي که در اين نزديکيست</dc:subject>
    <dc:date>2007-12-02T18:33:07+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>منم شاعر بودم!</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=415</link>
    <description><![CDATA[همه ی آدما یه دوره از زندگیشون شاعر بودن.]]></description>
    <guid isPermaLink="false">415@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-11-30T18:27:40+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>لاغریت در پاورقی</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=414</link>
    <description><![CDATA[<p>وقتی 14 طبقه رو مثل آب خوردن بالا می ری و پایین می یای بی اون که نفست بگیره یا حس کنی که داری خون بالا می یاری، وقتی از میدون تجریش تا میدون ولیعصر پیاده می یای و ککت هم نمی گزه، وقتی توی دو سرعت مقام می یاری، وقتی راه رفتن عادیت تبدیل به دویدن می شه، اصولا به این فکر نمی کنی که تو چیزی نزدیک به 15 کیلو یا بیشتر اضافه وزن داری که باید کمش کنی. به این می گن لاغریت در پاورقی! </p><p>اما یه زمانی می رسه که می بینی از کمر درد وسط خیابون خشک می شی، زانوهات اجازه نمی دن که از پله استفاده کنی، توی شیب زیاد نفست تنگ می شه، دیگه نمی تونی ده تا دونه دراز نشست بری. متوجه می شی که وزن زیاد داره به سلامتت لطمه می زنه. اون وقت اگه غیرت داشته باشی، واسه خاطر خدا هم که شده یه فکری می کنی که این لاغریت رو از حاشیه زندگی به متن بیاری و خیلی جدی روش فکر کنی. </p><p>غیرتش رو داری؟ </p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">414@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-11-23T12:34:12+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>آدمای نو!</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=413</link>
    <description><![CDATA[این آدمها بخش خوبی از خاطرات من هستن. ]]></description>
    <guid isPermaLink="false">413@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>امروز</dc:subject>
    <dc:date>2007-11-19T11:31:54+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>شکرخواه</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=412</link>
    <description><![CDATA[<p>نمایشگاه مطبوعات پررونق تر از سال های گذشته با حضور جمع کثیری از روزنامه ها، خبرگزاری ها، مؤسسات مطبوعاتی و اینا! برگزار شد. خدا کمکمون کنه! </p><p>وارد نمایشگاه مطبوعات که شدم، تنها چیزی که احساس نمی شد، هیجان خبرنگاری و شوق روزنامه نگاری و فضای آزاد نقد و بحث موضوعات و مختلف بود. مثل غرفه کودک نمایشگاه کتاب، همه یکی یه کیسه رنگی دستشون بود و رو سکوهای کانون نشسته بودن. وارد که می شدی سمت چپت یه سفره خانه بود و سمت راستت نمایشگاه عکس سفرهای استانی! بعد از طی کلی سوپرمارکت یه چند تا پله رو رد می کردی و می رسیدی به سالن شماره ۱. </p><p>از اون همه خبرگزاری و مؤسسه مطبوعاتی خلوت و بی رونق، تنها چیزی که خوشحالم می کرد، دیدن یونس شکرخواه بود. استادی که هیچ وقت کلاسهای درسش و امتحانش رو فراموش نمی کنم. خیلی ها گفتن استاد نیست. خیلی ها هم گفتن دکتر نیست. خیلی ها هم گفتن نفوذیه. خیلی ها هم گفتن از خودشونه. اما برای من عزیز بود چون بهم اجازه می داد باهاش از همه چیز صحبت کنم، حتی اونجا که اولین تیر ترکش به خودش می خورد. </p><p>از آیین نامه حرفه روزنامه نگاری باهاش حرف زدم. گفتم اسمتون رو توی مقدمه آیین نامه ای دیدم که هیچ ارزشی نداشت. توضیحاتش قانعم می کرد. یا اون فن اقناع رو خوب بلده! یا من خیلی ساده ام! اما چیزی که برام  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">412@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>نقدي بر پود</dc:subject>
    <dc:date>2007-11-12T16:10:16+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>خفگی...!</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=411</link>
    <description><![CDATA[<p>هر چقدر سعی کردم یقه لباسم رو باز کنم، تا شاید نفسم راحت تر بیاد و بره نشد. اون سال توی اون پاییز و زمستون جهنمی هم همین کار رو می کردم. شال گردنم رو باز می کردم. کتم رو در می آوردم. تمام تنم از سرما می لرزید اما هنوز نفسم بالا نمی اومد. </p><p>هر چقدر سعی کردم نفس عمیق بکشم، نفسم تا یه جایی یاریم می کرد و دیگه انگار حتی راه حلقم هم بسته می شد. با تمام سوزی که اون زمستون داشت، باز هم دلم می خواست یه حجمی از اون همه هوای سرد نصیب گلوی من بشه اما نمی شد. هیچی نصیبم نمی شد. </p><p>صدای نفس هام رو می شنیدم. چشام پر از اشک بود. بخار نفس هام رو می دیدم اما برام سئوال بود. من که دارم خفه می شم، این بخار بازدمه کدوم دمه؟ تمام صداهای سالن کنفرانس توی سرم می پیچید. با هر اختلالی که توی صدای میکروفون پیش می اومد، تا جاییی که می شد پلکهام رو به هم می فشردم، گوشم رو می گرفتم تا نشنوم، سعی می کردم جلوی اشکهام رو بگیرم، وای! نمی شد. </p><p>خدایا من چمه؟ این همه حس خفگی! دیروز هم هیچ کس حال و هوای من رو نفهمید. مثل دو سال پیش که هیچ کس نفهمید. من از درد بی نفسی به خودم پیچیدم. تا جایی که می شد خفگی رو تحمل کردم. جلوی اشکام رو گرفتم که محکم باشم. اما نشد. زدم بیرون تا نفس بکشم. </p><p>نفس!</p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">411@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-11-12T15:54:05+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>وبلاگ نویسی به شیوه؟؟؟؟</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=410</link>
    <description><![CDATA[<p>یه دوستی دارم که وقتی می خواد یه مطلب توی وبلاگش بنویسه فقط خودش رو می نویسه. اعتقاداتش، باورهاش، علایقش، خود خودشه. ساده ی ساده. انقدر ساده که وقتی نوشته اش رو می خونی صدای خودش رو هم می شنوی که داره نوشته اش رو با صدای بلند می خونه. </p><p>یه دوستی دارم که منتظر خبره، یه اتفاق، یه مناسبت، یه واقعه. یه چیزی که در نقد یا ستایش اون بنویسه. سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، هنری. این بشر ذاتش روزنامه نگاره. هیچ کاریش هم نمی شه کرد. </p><p>یه دوستی دارم که مطالبش آخر انتزاعه! یه دفعه یه موضوع کاملا ذهنی که تصورش دو سه ساعت طول می کشه رو روی کاغذ می یاره. حالا فکر کن مخاطبش چقدر باید فکر کنه تا بفهمه چی به چیه؟ خوراکش عرفانه. سیر و سلوک. تهذیب نفس. خودش موفقه اما نمی دونم تا حالا تونسته کسی رو به این عرصه وارد کنه؟!</p><p>یه دوستی دارم شاعره. وبلاگش اصولا بوی کافور می ده. هم منفیه. هم مثبته. اما متأثره از صادق هدایت و گاهی نیچه و یه وقتایی کافکا و این جور نویسنده ها. تلخی نوشته هاش مثل قهوه است. اولش شاید دوست نداشته باشی. اما وقتی بهش عادت کردی، شیرین می شه. </p><p>یه دوستی دارم نوشته های وبلاگش خود زندگیه. همه ی چیزای عادی و جاری زندگی. روالی آروم و منطقی که خطوط موازیش رو کاملا حس می کنی. </p><p>یه دوستی دارم اصلا کاری به کار  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">410@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-11-07T12:25:36+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>نمایشگاه؟</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=409</link>
    <description><![CDATA[<p>بله نمایشگاه! چیه؟ حرفی هست؟! چهاردهمین نمایشگاه بین المللی مطبوعات و خبرگزاری های داخلی. فارغ از ازدحام جمعیتی که می خوان کتاب بخرن، در فضای کانون آفرینش های فرهنگی و هنری برگزار می شه. بگذریم از اینکه مسئولینش به دلیل حجم انبوه رسانه ها و فعالیت های حاشیه ای&nbsp;حوصله جواب دادن به آدم رو ندارن!</p><p>بله مطبوعات و خبرگزاری ها! چیه؟ نقدی هست؟! چهار تا روزنامه و چهار تا خبرگزاری! منصفانه. این همه هی مجوز نشریه می&nbsp;دن، فضای فرهنگی به همت وزیر ارشاد گشایش داشته،&nbsp;تحریریه روزنامه ها توی پول می غلطه. اینجا فضایی برای نمایش این هشتا رسانه دولت هست خب بالاخره.&nbsp;غرفه های آزاد اندیش، گفتمان های روز، میزگردهایی با حضور اساتید و اعضای احزاب و گروه های مختلف سیاسی. با رعایت تسامح و تساهل.</p><p>بله آزاد اندیشی، حزب،&nbsp;رواداری! چیه؟ حرفی هست؟ &nbsp;در آزادی رسانه ها که شک نداری؟ داری؟! در وجود احزاب متکثر هم که شک نداری؟ داری؟! این همه هم فضا بازه، چپ و راست دارن اعلام وجود می کنن. پشت تریبون های عمومی عقایدشون رو اعلام می کنن. فیلتر هم نمی شه. این هم تسامح و تساهل! قبول داری یا نه؟! خب پس همه چیز خوبه دیگه تو هم که یه خبرنگاری، در جریانی، این بهترین حالت ممکنه! چی؟ قبول نداری؟!!!</p><p>بدم پدرت رو دربیارن؟</p><p>خبرنگار  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">409@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-11-04T11:15:11+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>ما دخترها!</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=408</link>
    <description><![CDATA[<p>هر صبح که از خواب برمی خیزیم، اندکی در همان جا که خفته بودیم می غلطیم و زیر نور آفتاب، به رؤیای شاهزاده ای که دیشب با لباس های فاخر مارک دار و سوار بر x3 به سراغمان آمده بود فکر می کنیم. اندکی بعد که برخاستیم، در مقابل آینه چشمان باد کرده و صورت کثیف خود را در آرایش مدل یونانی تصور می کنیم و لباسی سفید بر تن خود می بینیم که ما را شبیه پرنسسی کرده است در مجلس عروسیش! </p><p>کمی که می گذرد در خیابان هر کس نگاهمان می کند، پشت چشم نازک می کنیم که مثلا من اصلا از تو خوشم نیومده، بهتر از توهاش پشت در خونمون، الاف جوابن! بی آنکه اندیشه کنیم که اصلا آن بدبخت که نگاه می کرد، قصدی نداشت، چشمش افتاده بود. به محل کارمان که می رسیم، اطمینان داریم که حتما، حداقل 5 نفر از همکارانمان عاشقانه به ما علاقمندند و در رقابتی سخت برای دستیابی به ما تلاش می کنند. بگذریم که بعد گندش در می آید که زن و بچه داشته اند! اصلا ما را نگاه نمی کردند. </p><p>اصولا می خواهیم خود را پرتلاش و هدفمند نشان دهیم و همواره در پی حقوق از دست رفته خود هستیم و هر از چند گاهی نظرات صدتا یه غاز سیاسی هم می دهیم اما خدا که از دل ما خبر دارد؛ تنها هدفی که در دل ماست این است که عاشق شویم، عاشقمان شوند مسئولیت حجیم یک زندگی را سلحشورانه به دوش بکشیم. اصولا غافلیم  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">408@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-11-02T11:23:15+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>ناگهان چقدر زود دير مي‌شود</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=407</link>
    <description><![CDATA[<p>دلم مي&zwnj;خواست از نزديك ببينمش.</p><p>كاش وقتي ازش وقت مصاحبه خواستم و گفت كه اهل مصاحبه نيست ولي دعوت كرد كه به كلاسش برم، مي&zwnj;رفتم.</p><p>&nbsp;</p><p>حرف&zwnj;هاي ما هنوز ناتمام</p><p>&nbsp;تا نگاه مي&zwnj;كني: وقت رفتن است</p><p>باز همان حكايت هميشگي!</p><p>پيش از آنكه باخبر شوي</p><p>لحظه عزيمت تو ناگزير مي&zwnj;شود</p><p>آي....</p><p>اي دريغ و و حسرت هميشگي!</p><p>ناگهان چقدر زود دير مي&zwnj;شود!</p><p>&nbsp;</p><p>قيصر امين&zwnj;پور درگذشت.</p><p>روحش شاد.</p><p>&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><h5>&nbsp;لحظه هاي کاغذي<br /></h5><h5>خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري<br />شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري<br /><br />لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن<br />خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري<br /><br />آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين<br />سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري<br /><br />با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته<br />خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري<br /><br />صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده<br />خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري<br /><br />عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي<br />پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري<br /><br />رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:<br />شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري<br /><br />عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها<br />خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري<br /><br />روي  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">407@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>امروز</dc:subject>
    <dc:date>2007-10-30T23:09:30+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>يك مكث كوتاه</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=406</link>
    <description><![CDATA[<strong><span style="font-family: Times New Roman"><strong><span style="font-size: small"><span style="font-family: Times New Roman">تو نامه به يه دوست نوشتم يكسال زمان زيادي نيست ولي اونقدر هست كه يه عالمه اتفاق جديد توش بيفته.<br /></span></span></strong><strong><span style="font-size: small"><span style="font-family: Times New Roman">بعضي اتفاقها خوب مثل عروسي يه عزيز يا قبولي دانشگاه يا اتفاقهاي ساده مثل يه بارون يه شب يلدا يه دور هم جمع شدن ساده و فال حافظ گرفتن ...<br /></span></span></strong><strong><p><span style="font-size: small; font-family: Times New Roman" /></p></strong><strong><span style="font-size: small">معاشران گره از زلف يار باز كنيد&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <br /></span></strong><strong><span style="font-size: small">شبي خو ش است بدين قصه اش درازكنيد <br /></span></strong><strong><span style="font-size: small">حضور خلوت انس است و دوستان جمعند &nbsp;<br /></span></strong><strong><span style="font-size: small">&nbsp;و ان يكاد بخوانيد و در فراز كنيد<br /></span></strong><strong><p><span style="font-size: small; font-family: Times New Roman" /></p></strong><strong><span style="font-size: small"><span style="font-family: Times New Roman">يه موقع هم ميشه كه نمي دوني اصلا چي مي شه كه سر وكله يه تومور بدخيم پيدا مي شه و همه اون دل خوشي ها ساده رو ازت مي گيره<br /></span></span></strong><strong><span style="font-size: small"><span style="font-family: Times New Roman">&nbsp;&nbsp;ذره ذره آب مي كنه و مي بره و تو درد مي بيني و درد ...<br /></span></span></strong><strong><p><span style="font-size: small; font-family: Times New Roman"  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">406@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-10-27T23:34:31+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>آیین نامه رو داری؟</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=405</link>
    <description><![CDATA[<p>پاییز و تابستون سال گذشته پیش نویس آیین نامه کار حرفه ای روزنامه نگاری، توی یه هیئت کارشناسی شد و عجیبه که توی همون هیئت اساتیدی بودند که لحظه ای حتی فکرش رو هم نمی تونید بکنید که این چرندیات رو به عنوان آیین نامه کار حرفه روزنامه نگاری تأیید کرده باشن. تنها اتفاقی که افتاده اینه که وزارت ارشاد از&nbsp;اسم و عنوان&nbsp;این اساتید برای طرح یه فیلتر تازه با یه عنوان قشنگ و هیجان انگیز سوء استفاده کرده. </p><p>بدون شک این پیش نویس توی کمیسیون فرهنگی مجلس تأیید نمی شه اما در حاشیه این طرح مسئله، اتفاق دیگه هم افتاد که مشخص شد انجمن صنفی روزنامه نگاری خیلی رسمیتی در کشور نداره که بخواد دستی به آتش این آیین نامه ببره. با اینکه اساتید همیشه به داشتن این آیین نامه تأکید داشتند حالا با شرایط جدیدی رو به رو شدند که ترجیح می دن در کنار روزنامه نگارا قرار بگیرن و با تدوین هر جور آیین نامه ای که فضای روزنامه و روزنامه نگاری رو به دولت گره می زنه مخالفت کنن. قانون نویسی ما انقدر ایراد داره که جایی برای آیین نامه نوشتن نمی گذاره. </p><p>با اینکه دولت جدید به ضعف اطلاع رسانی متهم شد و بعد دستوری به آگاهی دهی در مورد اقدامات دولت رسید، هنوز هم که هنوز دست و دل خیلی از مسئولین برای اطلاع رسانی می لرزه. برای همینه که می خوان  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">405@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-10-24T11:08:40+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>هییییس!</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=404</link>
    <description><![CDATA[<p>هییییس! اگه دیدن هدیه هاش اذیتت می کنه چشمات رو ببند. نگاه نکن. هیچی نگو. </p><p>هییییس! اگه صدای خودت تو رو یاد صدای اون می ندازه سکوت کن. آواز نخون. هیچی نگو. </p><p>هییییس! اگه دلت داره پر می زنه برای دوباره دیدنش، همین الان تو اتاق خودت، جلوی پرواز دلت رو بگیر. هیچی نگو. </p><p>هییییس! اگه عطرش اطراف تو رو گرفته نفس نکش. هوا رو تو سینه ات حبس کن. هیچی نگو. </p><p>هییییس! هیچی نگو. گریه هم نکن. تو مسئول تنهایی بزرگ یه انسانی. </p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">404@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-10-21T23:12:40+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>برای شما!</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=403</link>
    <description><![CDATA[شما که بهترین خاطرات زندگی منید. ]]></description>
    <guid isPermaLink="false">403@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-10-14T19:54:23+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>فریاد</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=402</link>
    <description><![CDATA[<p>شب بود. از اون شبای پاییزی که دلم می خواست تا خود صبح، زیر درخت توت بشینم و با درخت حرف بزنم. اما این بار جنس کلامم، از رستگاری نبود. این بار از گریه های اونی که همیشه با من خندیده بود می ترسیدم. می خواستم از لحظه ی گریه ی اون بگم. می خواستم برای صبوری خودم و اون دعا کنم. </p><p>می دونستم&nbsp;وقتی از راه برسه و با اون پارچه ی سیاه رو به رو بشه، خیلی می شکنه. اما نمی دونستم باز هم به رسم همیشه بغض می کنه و حرف نمی زنه یا... </p><p>اشکم خشک شده بود. انگار یه حسی بهم می گفت، همین نزدیکی هاست. نمی دونم چطوری، اما همیشه نزدیک شدنش رو حس می کردم. رفتم جلوی در. خونه پر از بوی به هم آمیخته و&nbsp;لعنتی حلوا و گل داوودی بود. چیزی که همیشه ازش نفرت دارم. کنار در پر از گل و پارچه نوشته های مختلف بود. </p><p>اومد. لحظه ی ورودش رو دیدم. روی زمین نشسته بود. به پهنای صورت گریه می کرد و فریاد می کشید. منم گریه می کردم. از گریه های اون. از درد خودم. از درد ما. برای دلی که با هر فریاد اون فرو می ریخت. </p><p>حالا سال هاست که صدای فریاد هر مردی رو می شنوم. دلم به یاد فریاد اون، فرو می ریزه. </p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">402@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-10-12T22:56:53+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>غرورمون...</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=401</link>
    <description><![CDATA[<p>پشت موتورش نشسته بودیم. اون شب بارون می اومد و تو سوز هوای زمستون ما با سرعت زیاد، خیابون انقلاب رو از سر دانشگاه تا چهارراه ولیعصر طی کردیم. مثل خیلی از آدما که اون شب، زیر بارون، توی همین خیابون، سواره یا پیاده می گذشتن. اما واقعا کی می تونست حال من و اون رو بفهمه. </p><p>غرورمون شکسته بود. اشکای دخترونه من رو باد می برد. چشمای مردونه اون به راه بود تا زودتر به مقصد برسیم. </p><p>سر چهارراه ولیعصر گفت: به نظرت اگه موتور پنچر شه چطوری بریم تا مقصد؟ گفتم: حرفش رو نزن، نه توان راه رفتن دارم نه حال زیر بارون موندن. نفهمیدم چی شد که یه دفعه موتور پنچر شد. جنگ پاهای خسته ی من و اون با زمین شروع شد. توی این میدون مبارزه بیش از هر چیز بارون جلون می داد. </p><p>غرورمون شکسته بود، پاهامون درد می کرد، واهمه داشتیم که با هم حرف بزنیم. اون شب خیلی ها از خیابون ولیعصر گذر می کردن. اما واقعا کی می دونست حال من و اون رو. </p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">401@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-10-11T23:13:40+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>نگاه ما</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=400</link>
    <description><![CDATA[<p>از دور نگاهش می کردم. توی اون لباس فاخر و اتو کشیده، با اون بلوز روشن و تمیز، هنوز همونی بود که می تونست شریک شیطنت هام بشه. کراوات رسمی و دکمه سردست تأثیری در نگاه من و رفتار اون نداشت، آخه این شیطنت از یه جایی تو عمق نگاه من و اون سرچشمه می گرفت. شاید از فصل مشترک خاطرات کودکی من، نوجوونی اون، نوجوونی من، جوونی اون، جوونی من، جوونی اون. </p><p>از همین حالا که مقابل چشمامه، دلم براش تنگ می شه. با نگاه دنبالش می کنم، هر جایی که می ره. اما نگاهمون رو از هم می دزدیم. چون می دونم که ته چشمای من رو اون می فهمه. چون می دونه که ته چشماش رو من می فهمم. اگه فاش بشه که هر کدوم از ما پشت نگاهمون چی داریم، این بغض فروخورده، دیگه به حبس رضایت نمی ده. این اشک واپس زده دیگه به سکوت کفایت نمی کنه. الان زوده. باید صبر کرد. </p><p>به رسم گاهی، هر از گاهی که برای هم شعر می خوندیم، می گه:معلوم است که سکوت علامت آرامش نیست. </p><p>می گم: آسوده باش، حالم خوب است، فقط در حیرتم، که از چه هوای رفتن به جایی دور، هی دل بی قرارم را پی آن پرنده می خواند. </p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">400@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-10-11T00:00:48+03:30</dc:date>
  </item>

  </channel>
</rss>