<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0"
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#">

  <channel>
    <title>Tar-o-Poud - Blogs</title>
    <link>http://www.taropoud.com/</link>
    <description>تار و پود</description>
    <dc:language>en-us</dc:language>
    <dc:creator></dc:creator>
    <dc:date>2010-09-11T02:06:24+03:30</dc:date>
    <admin:generatorAgent rdf:resource="" />
    <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
    <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
    <sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>

  <item>
    <title>منم شاعر بودم!</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=415</link>
    <description><![CDATA[همه ی آدما یه دوره از زندگیشون شاعر بودن.]]></description>
    <guid isPermaLink="false">415@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-11-30T18:27:40+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>لاغریت در پاورقی</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=414</link>
    <description><![CDATA[<p>وقتی 14 طبقه رو مثل آب خوردن بالا می ری و پایین می یای بی اون که نفست بگیره یا حس کنی که داری خون بالا می یاری، وقتی از میدون تجریش تا میدون ولیعصر پیاده می یای و ککت هم نمی گزه، وقتی توی دو سرعت مقام می یاری، وقتی راه رفتن عادیت تبدیل به دویدن می شه، اصولا به این فکر نمی کنی که تو چیزی نزدیک به 15 کیلو یا بیشتر اضافه وزن داری که باید کمش کنی. به این می گن لاغریت در پاورقی! </p><p>اما یه زمانی می رسه که می بینی از کمر درد وسط خیابون خشک می شی، زانوهات اجازه نمی دن که از پله استفاده کنی، توی شیب زیاد نفست تنگ می شه، دیگه نمی تونی ده تا دونه دراز نشست بری. متوجه می شی که وزن زیاد داره به سلامتت لطمه می زنه. اون وقت اگه غیرت داشته باشی، واسه خاطر خدا هم که شده یه فکری می کنی که این لاغریت رو از حاشیه زندگی به متن بیاری و خیلی جدی روش فکر کنی. </p><p>غیرتش رو داری؟ </p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">414@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-11-23T12:34:12+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>خفگی...!</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=411</link>
    <description><![CDATA[<p>هر چقدر سعی کردم یقه لباسم رو باز کنم، تا شاید نفسم راحت تر بیاد و بره نشد. اون سال توی اون پاییز و زمستون جهنمی هم همین کار رو می کردم. شال گردنم رو باز می کردم. کتم رو در می آوردم. تمام تنم از سرما می لرزید اما هنوز نفسم بالا نمی اومد. </p><p>هر چقدر سعی کردم نفس عمیق بکشم، نفسم تا یه جایی یاریم می کرد و دیگه انگار حتی راه حلقم هم بسته می شد. با تمام سوزی که اون زمستون داشت، باز هم دلم می خواست یه حجمی از اون همه هوای سرد نصیب گلوی من بشه اما نمی شد. هیچی نصیبم نمی شد. </p><p>صدای نفس هام رو می شنیدم. چشام پر از اشک بود. بخار نفس هام رو می دیدم اما برام سئوال بود. من که دارم خفه می شم، این بخار بازدمه کدوم دمه؟ تمام صداهای سالن کنفرانس توی سرم می پیچید. با هر اختلالی که توی صدای میکروفون پیش می اومد، تا جاییی که می شد پلکهام رو به هم می فشردم، گوشم رو می گرفتم تا نشنوم، سعی می کردم جلوی اشکهام رو بگیرم، وای! نمی شد. </p><p>خدایا من چمه؟ این همه حس خفگی! دیروز هم هیچ کس حال و هوای من رو نفهمید. مثل دو سال پیش که هیچ کس نفهمید. من از درد بی نفسی به خودم پیچیدم. تا جایی که می شد خفگی رو تحمل کردم. جلوی اشکام رو گرفتم که محکم باشم. اما نشد. زدم بیرون تا نفس بکشم. </p><p>نفس!</p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">411@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-11-12T15:54:05+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>وبلاگ نویسی به شیوه؟؟؟؟</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=410</link>
    <description><![CDATA[<p>یه دوستی دارم که وقتی می خواد یه مطلب توی وبلاگش بنویسه فقط خودش رو می نویسه. اعتقاداتش، باورهاش، علایقش، خود خودشه. ساده ی ساده. انقدر ساده که وقتی نوشته اش رو می خونی صدای خودش رو هم می شنوی که داره نوشته اش رو با صدای بلند می خونه. </p><p>یه دوستی دارم که منتظر خبره، یه اتفاق، یه مناسبت، یه واقعه. یه چیزی که در نقد یا ستایش اون بنویسه. سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، هنری. این بشر ذاتش روزنامه نگاره. هیچ کاریش هم نمی شه کرد. </p><p>یه دوستی دارم که مطالبش آخر انتزاعه! یه دفعه یه موضوع کاملا ذهنی که تصورش دو سه ساعت طول می کشه رو روی کاغذ می یاره. حالا فکر کن مخاطبش چقدر باید فکر کنه تا بفهمه چی به چیه؟ خوراکش عرفانه. سیر و سلوک. تهذیب نفس. خودش موفقه اما نمی دونم تا حالا تونسته کسی رو به این عرصه وارد کنه؟!</p><p>یه دوستی دارم شاعره. وبلاگش اصولا بوی کافور می ده. هم منفیه. هم مثبته. اما متأثره از صادق هدایت و گاهی نیچه و یه وقتایی کافکا و این جور نویسنده ها. تلخی نوشته هاش مثل قهوه است. اولش شاید دوست نداشته باشی. اما وقتی بهش عادت کردی، شیرین می شه. </p><p>یه دوستی دارم نوشته های وبلاگش خود زندگیه. همه ی چیزای عادی و جاری زندگی. روالی آروم و منطقی که خطوط موازیش رو کاملا حس می کنی. </p><p>یه دوستی دارم اصلا کاری به کار  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">410@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-11-07T12:25:36+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>نمایشگاه؟</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=409</link>
    <description><![CDATA[<p>بله نمایشگاه! چیه؟ حرفی هست؟! چهاردهمین نمایشگاه بین المللی مطبوعات و خبرگزاری های داخلی. فارغ از ازدحام جمعیتی که می خوان کتاب بخرن، در فضای کانون آفرینش های فرهنگی و هنری برگزار می شه. بگذریم از اینکه مسئولینش به دلیل حجم انبوه رسانه ها و فعالیت های حاشیه ای&nbsp;حوصله جواب دادن به آدم رو ندارن!</p><p>بله مطبوعات و خبرگزاری ها! چیه؟ نقدی هست؟! چهار تا روزنامه و چهار تا خبرگزاری! منصفانه. این همه هی مجوز نشریه می&nbsp;دن، فضای فرهنگی به همت وزیر ارشاد گشایش داشته،&nbsp;تحریریه روزنامه ها توی پول می غلطه. اینجا فضایی برای نمایش این هشتا رسانه دولت هست خب بالاخره.&nbsp;غرفه های آزاد اندیش، گفتمان های روز، میزگردهایی با حضور اساتید و اعضای احزاب و گروه های مختلف سیاسی. با رعایت تسامح و تساهل.</p><p>بله آزاد اندیشی، حزب،&nbsp;رواداری! چیه؟ حرفی هست؟ &nbsp;در آزادی رسانه ها که شک نداری؟ داری؟! در وجود احزاب متکثر هم که شک نداری؟ داری؟! این همه هم فضا بازه، چپ و راست دارن اعلام وجود می کنن. پشت تریبون های عمومی عقایدشون رو اعلام می کنن. فیلتر هم نمی شه. این هم تسامح و تساهل! قبول داری یا نه؟! خب پس همه چیز خوبه دیگه تو هم که یه خبرنگاری، در جریانی، این بهترین حالت ممکنه! چی؟ قبول نداری؟!!!</p><p>بدم پدرت رو دربیارن؟</p><p>خبرنگار  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">409@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-11-04T11:15:11+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>ما دخترها!</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=408</link>
    <description><![CDATA[<p>هر صبح که از خواب برمی خیزیم، اندکی در همان جا که خفته بودیم می غلطیم و زیر نور آفتاب، به رؤیای شاهزاده ای که دیشب با لباس های فاخر مارک دار و سوار بر x3 به سراغمان آمده بود فکر می کنیم. اندکی بعد که برخاستیم، در مقابل آینه چشمان باد کرده و صورت کثیف خود را در آرایش مدل یونانی تصور می کنیم و لباسی سفید بر تن خود می بینیم که ما را شبیه پرنسسی کرده است در مجلس عروسیش! </p><p>کمی که می گذرد در خیابان هر کس نگاهمان می کند، پشت چشم نازک می کنیم که مثلا من اصلا از تو خوشم نیومده، بهتر از توهاش پشت در خونمون، الاف جوابن! بی آنکه اندیشه کنیم که اصلا آن بدبخت که نگاه می کرد، قصدی نداشت، چشمش افتاده بود. به محل کارمان که می رسیم، اطمینان داریم که حتما، حداقل 5 نفر از همکارانمان عاشقانه به ما علاقمندند و در رقابتی سخت برای دستیابی به ما تلاش می کنند. بگذریم که بعد گندش در می آید که زن و بچه داشته اند! اصلا ما را نگاه نمی کردند. </p><p>اصولا می خواهیم خود را پرتلاش و هدفمند نشان دهیم و همواره در پی حقوق از دست رفته خود هستیم و هر از چند گاهی نظرات صدتا یه غاز سیاسی هم می دهیم اما خدا که از دل ما خبر دارد؛ تنها هدفی که در دل ماست این است که عاشق شویم، عاشقمان شوند مسئولیت حجیم یک زندگی را سلحشورانه به دوش بکشیم. اصولا غافلیم  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">408@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-11-02T11:23:15+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>يك مكث كوتاه</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=406</link>
    <description><![CDATA[<strong><span style="font-family: Times New Roman"><strong><span style="font-size: small"><span style="font-family: Times New Roman">تو نامه به يه دوست نوشتم يكسال زمان زيادي نيست ولي اونقدر هست كه يه عالمه اتفاق جديد توش بيفته.<br /></span></span></strong><strong><span style="font-size: small"><span style="font-family: Times New Roman">بعضي اتفاقها خوب مثل عروسي يه عزيز يا قبولي دانشگاه يا اتفاقهاي ساده مثل يه بارون يه شب يلدا يه دور هم جمع شدن ساده و فال حافظ گرفتن ...<br /></span></span></strong><strong><p><span style="font-size: small; font-family: Times New Roman" /></p></strong><strong><span style="font-size: small">معاشران گره از زلف يار باز كنيد&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <br /></span></strong><strong><span style="font-size: small">شبي خو ش است بدين قصه اش درازكنيد <br /></span></strong><strong><span style="font-size: small">حضور خلوت انس است و دوستان جمعند &nbsp;<br /></span></strong><strong><span style="font-size: small">&nbsp;و ان يكاد بخوانيد و در فراز كنيد<br /></span></strong><strong><p><span style="font-size: small; font-family: Times New Roman" /></p></strong><strong><span style="font-size: small"><span style="font-family: Times New Roman">يه موقع هم ميشه كه نمي دوني اصلا چي مي شه كه سر وكله يه تومور بدخيم پيدا مي شه و همه اون دل خوشي ها ساده رو ازت مي گيره<br /></span></span></strong><strong><span style="font-size: small"><span style="font-family: Times New Roman">&nbsp;&nbsp;ذره ذره آب مي كنه و مي بره و تو درد مي بيني و درد ...<br /></span></span></strong><strong><p><span style="font-size: small; font-family: Times New Roman"  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">406@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-10-27T23:34:31+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>آیین نامه رو داری؟</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=405</link>
    <description><![CDATA[<p>پاییز و تابستون سال گذشته پیش نویس آیین نامه کار حرفه ای روزنامه نگاری، توی یه هیئت کارشناسی شد و عجیبه که توی همون هیئت اساتیدی بودند که لحظه ای حتی فکرش رو هم نمی تونید بکنید که این چرندیات رو به عنوان آیین نامه کار حرفه روزنامه نگاری تأیید کرده باشن. تنها اتفاقی که افتاده اینه که وزارت ارشاد از&nbsp;اسم و عنوان&nbsp;این اساتید برای طرح یه فیلتر تازه با یه عنوان قشنگ و هیجان انگیز سوء استفاده کرده. </p><p>بدون شک این پیش نویس توی کمیسیون فرهنگی مجلس تأیید نمی شه اما در حاشیه این طرح مسئله، اتفاق دیگه هم افتاد که مشخص شد انجمن صنفی روزنامه نگاری خیلی رسمیتی در کشور نداره که بخواد دستی به آتش این آیین نامه ببره. با اینکه اساتید همیشه به داشتن این آیین نامه تأکید داشتند حالا با شرایط جدیدی رو به رو شدند که ترجیح می دن در کنار روزنامه نگارا قرار بگیرن و با تدوین هر جور آیین نامه ای که فضای روزنامه و روزنامه نگاری رو به دولت گره می زنه مخالفت کنن. قانون نویسی ما انقدر ایراد داره که جایی برای آیین نامه نوشتن نمی گذاره. </p><p>با اینکه دولت جدید به ضعف اطلاع رسانی متهم شد و بعد دستوری به آگاهی دهی در مورد اقدامات دولت رسید، هنوز هم که هنوز دست و دل خیلی از مسئولین برای اطلاع رسانی می لرزه. برای همینه که می خوان  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">405@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-10-24T11:08:40+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>هییییس!</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=404</link>
    <description><![CDATA[<p>هییییس! اگه دیدن هدیه هاش اذیتت می کنه چشمات رو ببند. نگاه نکن. هیچی نگو. </p><p>هییییس! اگه صدای خودت تو رو یاد صدای اون می ندازه سکوت کن. آواز نخون. هیچی نگو. </p><p>هییییس! اگه دلت داره پر می زنه برای دوباره دیدنش، همین الان تو اتاق خودت، جلوی پرواز دلت رو بگیر. هیچی نگو. </p><p>هییییس! اگه عطرش اطراف تو رو گرفته نفس نکش. هوا رو تو سینه ات حبس کن. هیچی نگو. </p><p>هییییس! هیچی نگو. گریه هم نکن. تو مسئول تنهایی بزرگ یه انسانی. </p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">404@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-10-21T23:12:40+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>برای شما!</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=403</link>
    <description><![CDATA[شما که بهترین خاطرات زندگی منید. ]]></description>
    <guid isPermaLink="false">403@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-10-14T19:54:23+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>فریاد</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=402</link>
    <description><![CDATA[<p>شب بود. از اون شبای پاییزی که دلم می خواست تا خود صبح، زیر درخت توت بشینم و با درخت حرف بزنم. اما این بار جنس کلامم، از رستگاری نبود. این بار از گریه های اونی که همیشه با من خندیده بود می ترسیدم. می خواستم از لحظه ی گریه ی اون بگم. می خواستم برای صبوری خودم و اون دعا کنم. </p><p>می دونستم&nbsp;وقتی از راه برسه و با اون پارچه ی سیاه رو به رو بشه، خیلی می شکنه. اما نمی دونستم باز هم به رسم همیشه بغض می کنه و حرف نمی زنه یا... </p><p>اشکم خشک شده بود. انگار یه حسی بهم می گفت، همین نزدیکی هاست. نمی دونم چطوری، اما همیشه نزدیک شدنش رو حس می کردم. رفتم جلوی در. خونه پر از بوی به هم آمیخته و&nbsp;لعنتی حلوا و گل داوودی بود. چیزی که همیشه ازش نفرت دارم. کنار در پر از گل و پارچه نوشته های مختلف بود. </p><p>اومد. لحظه ی ورودش رو دیدم. روی زمین نشسته بود. به پهنای صورت گریه می کرد و فریاد می کشید. منم گریه می کردم. از گریه های اون. از درد خودم. از درد ما. برای دلی که با هر فریاد اون فرو می ریخت. </p><p>حالا سال هاست که صدای فریاد هر مردی رو می شنوم. دلم به یاد فریاد اون، فرو می ریزه. </p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">402@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-10-12T22:56:53+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>غرورمون...</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=401</link>
    <description><![CDATA[<p>پشت موتورش نشسته بودیم. اون شب بارون می اومد و تو سوز هوای زمستون ما با سرعت زیاد، خیابون انقلاب رو از سر دانشگاه تا چهارراه ولیعصر طی کردیم. مثل خیلی از آدما که اون شب، زیر بارون، توی همین خیابون، سواره یا پیاده می گذشتن. اما واقعا کی می تونست حال من و اون رو بفهمه. </p><p>غرورمون شکسته بود. اشکای دخترونه من رو باد می برد. چشمای مردونه اون به راه بود تا زودتر به مقصد برسیم. </p><p>سر چهارراه ولیعصر گفت: به نظرت اگه موتور پنچر شه چطوری بریم تا مقصد؟ گفتم: حرفش رو نزن، نه توان راه رفتن دارم نه حال زیر بارون موندن. نفهمیدم چی شد که یه دفعه موتور پنچر شد. جنگ پاهای خسته ی من و اون با زمین شروع شد. توی این میدون مبارزه بیش از هر چیز بارون جلون می داد. </p><p>غرورمون شکسته بود، پاهامون درد می کرد، واهمه داشتیم که با هم حرف بزنیم. اون شب خیلی ها از خیابون ولیعصر گذر می کردن. اما واقعا کی می دونست حال من و اون رو. </p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">401@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-10-11T23:13:40+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>نگاه ما</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=400</link>
    <description><![CDATA[<p>از دور نگاهش می کردم. توی اون لباس فاخر و اتو کشیده، با اون بلوز روشن و تمیز، هنوز همونی بود که می تونست شریک شیطنت هام بشه. کراوات رسمی و دکمه سردست تأثیری در نگاه من و رفتار اون نداشت، آخه این شیطنت از یه جایی تو عمق نگاه من و اون سرچشمه می گرفت. شاید از فصل مشترک خاطرات کودکی من، نوجوونی اون، نوجوونی من، جوونی اون، جوونی من، جوونی اون. </p><p>از همین حالا که مقابل چشمامه، دلم براش تنگ می شه. با نگاه دنبالش می کنم، هر جایی که می ره. اما نگاهمون رو از هم می دزدیم. چون می دونم که ته چشمای من رو اون می فهمه. چون می دونه که ته چشماش رو من می فهمم. اگه فاش بشه که هر کدوم از ما پشت نگاهمون چی داریم، این بغض فروخورده، دیگه به حبس رضایت نمی ده. این اشک واپس زده دیگه به سکوت کفایت نمی کنه. الان زوده. باید صبر کرد. </p><p>به رسم گاهی، هر از گاهی که برای هم شعر می خوندیم، می گه:معلوم است که سکوت علامت آرامش نیست. </p><p>می گم: آسوده باش، حالم خوب است، فقط در حیرتم، که از چه هوای رفتن به جایی دور، هی دل بی قرارم را پی آن پرنده می خواند. </p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">400@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-10-11T00:00:48+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>پادشاه</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=398</link>
    <description><![CDATA[<p>این روزا بیش از اینکه کنار آدما گریه کنیم، با اونها می خندیم. من هم امروز خندیدم. به مهر و سادگی یه آدم. به ساده لوحی خودم. شک ندارم، همون قدر که پشت خنده های بی پروای من گریه هست، پشت خنده های اون هم اتفاقاتی می افته که من نمی دونم، نمی تونم بدونم، شاید نمی خوام بدونم. از مسئولیت بار غصه های آدما می ترسم. شونه های من نیاز به یه کاه، یه خوشه پنبه، یه تار مو داره تا رها بشه. </p><p>بیش از گذشته دفتر خاطرات سالهای گذشته ی خودم رو می خونم و هرچی بیشتر می خونم احساس می کنم، من هر سال، هر ماه، هر لحظه، یک سوی جنگ بزرگ زندگی بودم. برای اثبات خودم، برای تغییر دنیای اطرافم، برای تغییر خودم، برای تغییر شرایط زندگیم، برای رفتن و رسیدن، برای کوچکترین چیزایی که ممکنه به ذهن یه آدم برسه، من جنگیدم و هر از گاهی، وقتی خسته از این کارزار، خواستم یه کم آروم باشم، با آرامش خودم هم جنگیدم که هی شیرین! این همه ناسپاسی رو از کی یاد گرفتی؟ خدایا شکرت. من و ببخش.</p><p>می دونم که این جنگیدن ها بی نتیجه نبوده. از سرزمینی که برای خودم فتح کردم، راضیم. اما من همون پادشاهیم که بعد از یه جنگ بزرگ، مرز خودش رو حفظ کرده و حالا، خسته است، توان حاکمیت نداره. خیلی ناتوانم. </p><p>می دونم که این فضا دفترچه خاطرات من نیست، اما حبیبه، بهم اجازه بده  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">398@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-10-06T21:39:05+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>گوشه دلکش</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=397</link>
    <description><![CDATA[محض همدردی]]></description>
    <guid isPermaLink="false">397@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-10-03T20:46:13+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>سه سال پیش؛ چنین روزی...</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=396</link>
    <description><![CDATA[<p>مهر ماه سال ۸۳، چنین روزی، توی تقویمم نوشته ام: </p><p>اگر تندبادی برآید ز کنج/به خاک افکند نورسیده ترنج </p><p>ستم کارش گوییم یا دادگر؟/هنرمند گوییمش یا بی هنر؟</p><p>اگر مرگ داد است، بیداد چیست؟/ز داد این همه داد و فریاد چیست؟</p><p>این همه سئوال!؟</p><p>این نوشته ادای احترامی بود به مرگ.</p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">396@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-09-27T22:24:42+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>عکس سياه و سفيد</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=389</link>
    <description><![CDATA[اين يک تصوير ساده است، براي دانستنش تلاش نکن ]]></description>
    <guid isPermaLink="false">389@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-09-09T21:23:44+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>شهريور</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=388</link>
    <description><![CDATA[<p>مثل هميشه، ذره بين توي دستشه و کتاب مي خونه. کنج ديوار، به مخده تکيه داده. ۶۲ سالشه.&nbsp;بچه که بوده، قرآن خوندن رو از پدرش ياد گرفته. اون موقع ها توي مسجد محل، اذان هم مي گفته. توي سن نوجووني تمام کتاب هاي صادق هدايت رو خونده. تو دوران جووني توانايي تحليل تمام انقلاب هاي دنيا رو داشته و از تاريخ و سرگذشت همه ي کشورها و آدمهاي نامي،&nbsp;اطلاع داشته.&nbsp;نزديک انقلاب، پيرو خط هاي ناسيوناليستي شد و کتاب هاي مرجع تمام گروهک هاي انقلابي رو خونده بود. بعد از انقلاب هم دست از اين روند و روال نکشيد و هميشه و در هر زمينه اطلاعاتش رو به روز نگه داشته. </p><p>اين روزها وقتي از سياست مي گه، نشون مي ده که هنوز مثل خيلي از هم نسل هاي خودش، محافظه کار نشده. يه روال متعادل از کسب دانش رو توي تمام زندگيش طي کرده. عضو هيچ حزب و گروهي نبوده اما اين به معني بي اعتقاديش نيست. رسالتش رو در همين حد مي دونست که توي هر جمعي فقط اونچه رو باور داره مطرح کنه بي اونکه کسي رو ملزم به قبول نگرش هاي خودش بکنه. </p><p>کنار دستش يه بشقاب شکر پنيره و يه فنجون کمر باريک چاي. اخمهاش در هم رفته و خيلي جدي کلمه هاي صفحات کتاب رو دنبال مي کنه. در همين بين گاهي سرش رو بالا مي ياره و به سه کنج ديوار خيره مي شه انگار داره توي ذهنش چيزي رو دنبال مي کنه.  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">388@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-09-07T18:43:51+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>هنر پسا پيش مدرن!</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=386</link>
    <description><![CDATA[براي دانستنش تلاش نکن. ]]></description>
    <guid isPermaLink="false">386@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-09-02T20:21:07+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>حرف در گلو مانده</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=385</link>
    <description><![CDATA[<p dir="rtl">گفت: خداحافظ. گفتم: چه زود! گفت: ناگزیرم. گفتم: باشه موفق باشی. گفت: با من کاری نداری؟ گفتم: نه. گفت: مطمئنی. گفتم: آره. اما همون روز یه چیزی توی گلوم موند که بهش نگفتم. می خواستم بگم... می دونست دوستش دارم. دلبسته به لحظه های بودن با اون بودم. اصلا فلسفه ی این اومدن و رفتن ها رو نمی فهمیدم اما انگار من هم ناگزیر به درک صوری این اتفاق بودم. می خواستم این رو بهش بگم که... خوب البته می گذشت. همه یه روز میان یه روز می رن. همه چیز یه روز شروع می شه. یه روز تموم می شه. اما من انگار می خوام همه چیز تا همیشه همون طور که من می خوام بمونه. می خواستم بهش بگم که... خدایا! خدایا! من چرا نمی فهمم دلیل این آمد و شدها رو؟ دلم از هر رفتن فشرده می شه. به تپش می افته. چشمام پر از اشک می شه. نمی تونم بگم که ... از این جمله ی تا همیشه توی گلو مونده، از این آمد و شدهای بی دلیل، خسته ام. </p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">385@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>دست نوشته</dc:subject>
    <dc:date>2007-08-30T19:35:41+03:30</dc:date>
  </item>

  </channel>
</rss>