<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0"
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#">

  <channel>
    <title>Tar-o-Poud - Blogs</title>
    <link>http://www.taropoud.com/</link>
    <description>تار و پود</description>
    <dc:language>en-us</dc:language>
    <dc:creator></dc:creator>
    <dc:date>2010-09-08T03:22:21+03:30</dc:date>
    <admin:generatorAgent rdf:resource="" />
    <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
    <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
    <sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>

  <item>
    <title>صبوری کن غریب</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=419</link>
    <description><![CDATA[<p>گاهی شروع آنطور که میخواهی نمی شود، گاهی اتفاقات آنطور که باید نمی افتد، گاهی فکر می کنی چقدر ساده و ناآگاهی، چقدر دور و جدا،... .</p><p>و زمانی می رسد که خسته می شوی، احساس نگرانی و شکست می کنی،... .</p><p>ـ مغموم جدا مانده از کاروان، غریب دور از راه، رهگذر ناشکیب از تاریکی:</p><p>برای خودت چراغی پیدا کن.</p><p>تا خودت، خودت را نجات ندهی نه به کاروان می رسی، نه راهی می یابی، نه نوری می بینی.</p><p>خسته شدی، می دانم. </p><p>چاره چیست، باید صبوری کنی. صبوری کن دل بی قرار، صبوری کن غریب.</p><p>اینجا وطن تو نیست، شهر تو نیست، دیار تو، آسمان تو، خاک تو،... .</p><p>دلت کجاست که اینگونه بی قراری می کنی، آرام باش، آرام تر دلِ ناصبور.</p><p>همیشه لبخند بزن، حتی اگر غمگینی، حتی اگر می گریی.</p><p>همیشه صبور باش، حتی اگر بی قراری.</p><p>همیشه بایست، حتی اگر خمیده باشی، حتی اگر بشکنی.</p><p>و همیشه در حرکت باش و جاری، حتی اگر پایی برای رفتن نمانده باشد.</p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">419@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>و خدايي که در اين نزديکيست</dc:subject>
    <dc:date>2008-01-06T09:26:51+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>خداحافظ</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=418</link>
    <description><![CDATA[<p>خداحافظ اي پرده نشين محفوظ گريه!</p><p>&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>خداحافظ</p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">418@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>و خدايي که در اين نزديکيست</dc:subject>
    <dc:date>2008-01-04T17:50:49+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>تو قول دادي سكوت كن</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=416</link>
    <description><![CDATA[سلام.<br />يادي از ما نمي&zwnj;كني....<br />ما كه پرپر زديم از دلتنگي و تو كه ايستادي و ...<br />صبوري مي&zwnj;كنم... صبوري ..... شايد راست مي&zwnj;گفت كه اسم من را بايد بگذارند صبرا....<br /><br />&laquo; تو قول دادي پس سكوت كن&raquo;<br />سكوت مي&zwnj;كنم.<br />قول دادم. قول دادم هرآنچه را كه تو بگويي و هرآنچه را كه تو بخواهي؛ بي&zwnj;سخني پيش و پس.<br />راضي&zwnj;ام به رضايت تو و نيازمندم به نگاهت.<br />راضي نيستم مي&zwnj;داني و مي&zwnj;دانم كه اين نبود آنچه مي&zwnj;خواستم.<br />مي&zwnj;داني كه حالا پا به پاي شيرين و&nbsp; با شرايطي كه براي هر دوي ما پيش آمده چقدر احساس بي&zwnj;پناهي و&nbsp; خستگي مي&zwnj;كنم و&nbsp; دلم مي&zwnj;خواست كه اينجا را براي من انتخاب نمي&zwnj;كردي و&nbsp; مي&zwnj;رفتم جايي كه....<br />حضرت دوست دلم تنگ شده. <br />حضرت دوست كجايي.<br />حضرت دوست كنارم باش.<br />حضرت دوست تو همين نزديكي هستي.<br />حضرت دوست بر من ببار<br /><br /><br /><br />ببار اي بارون ببار<br />با دلم به هواي زلف يار.......................<br />]]></description>
    <guid isPermaLink="false">416@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>و خدايي که در اين نزديکيست</dc:subject>
    <dc:date>2007-12-02T18:33:07+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>من 24 ساله شدم</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=384</link>
    <description><![CDATA[<p>سلام مهربونترینم.</p><p>سلام بهترینم.</p><p>سلام باران بارنده پاک.</p><p>سلام گلم، خوبم، پروردگارم.</p><p>ممنونم ، ممنونم که به من اجازه می دی بیست و پنجمین سال عمرم رو هم آغاز کنم.</p><p>ممنونم که سالم هستم.</p><p>ممنونم که خانواده خوبی دارم و خوشبخت و سلامت هستیم.</p><p>نمی دونم چطور تشکر کنم به خاطر همه خوبی ها و نعمت ها و لطف بی کرانی که به من و خانواده و عزیزانم دادی.</p><p>سپاسگذارم به خاطر هر آنچه دادی و هر آنچه می دهی و هر آنچه به خاطر خودم نمی دهی.</p><p>&nbsp;متشکرم برای بودنم، دوستانم که خیلی دوستشون دارم، همکاران خوبی که دارم.</p><p>ممنونم که همیشه کنارمی و هیچ وقت، هیچ وقت تنهام نگذاشتی و رهایم نکردی.</p><p>بار پروردگارا، خداوندگارا، عزیزا، </p><p>دوستت دارم، کمکم کن تا تو را عاشقانه دوست بدارم و هر گز، هرگز، هرگز رهام نکن و همیشه دوستم بمون.</p><p>&nbsp;</p><p>من به عشقت عادتی دیرینه دارم</p><p>تو نباشی من کی هستم</p><p>هر جا هستم با تو هستم</p><p>من تو را تا مرز بودن می پرستم.</p><p>تا نبودن تا ابد تا همیشه.</p><p>سپاس و ستایش تنها تو راست که بهترینی.</p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">384@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>و خدايي که در اين نزديکيست</dc:subject>
    <dc:date>2007-08-23T11:48:36+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>درس صحنه ی امروز...</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=383</link>
    <description><![CDATA[<p>روی صحنه حاضر شد. جمعیت مقابلش چشم دوخته بودند که او چه می نوازد. پر از احساس بود اما باید می دانست که چگونه این احساس را به آن همه چشم ، به آن همه دل، منتقل کند. اندیشه می کرد به آنکه اگر احساسی پاک و خالص باشد، به دل مخاطب نفوذ می کند. اما شک داشت. که احساس او آیا ناب است؟ </p><p>دستانش می لرزید. دلش بیشتر. نور به صحنه می تابید. همه جا تاریک بود غیر از او و همنوازانش که زیر نور روشن صحنه با لباس های سفید نشسته بودند. درآمد ماهور، داد، فرود، مجلس افروز، تکنوازی هفت ضربی، تصنیف، رنگ قهر و آشتی و ... انتها. </p><p>این بار خدا در&nbsp;سالن نبود. از پشت صحنه صدای سازش را می شنید. قسمت اول تمام شد. پشت صحنه خدا را می دید. نمی دانست، خدا نگران اوست یا ایمان در قلبش سست شده. اما آنچه بر او مسلم بود اینکه، نگران است. دلهره دارد. قسمت دوم آغاز شد. با همان دلهره. دف در دستانش، مثل همیشه نمی رقصید. برای به آغوش گرفتن ساز دغدغه داشت. خدا از پشت پرده های سرخ صحنه نگاهش می کرد. این بار نوبت به سازی دیگر رسید. </p><p>بر&nbsp;سجاده ای&nbsp;نشست که طاس در مقابلش بود. اینجا عبادتگاه است. قبله را فراموش کن. او از تمام این اطراف تنها تو را می نگرد که حالا بر این سجاده چگونه بندگی می کنی. دستانش را بلند کرد. زمان، زمان عبادت بود. با تمام توانی که در  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">383@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>و خدايي که در اين نزديکيست</dc:subject>
    <dc:date>2007-08-17T20:12:18+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>شیشه های رنگی</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=379</link>
    <description><![CDATA[برای دانستنش تلاش نکن]]></description>
    <guid isPermaLink="false">379@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>و خدايي که در اين نزديکيست</dc:subject>
    <dc:date>2007-08-02T23:35:57+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>یک روز، یک بلیط</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=378</link>
    <description><![CDATA[<p>فروش بلیط یک روز به تأخیر افتاده. تو توی محل کار خودت هستی. هر جور شده باید برای اولین بار توی زندگیت، خرید اینترنتی رو تجربه کنی. ساعت ۱۰ شد. وارد شبکه می شی. آدرس مورد نظرت رو می زنی و طی طریق می کنی تا بلیط کنسرت استاد شجریان رو بخری. حالا می رسی به اون بخش مهم. بانک سامان. صفحه ی بانک سامان باز نمی شه. با خودت می گی این چه خرید اینترنتی که صفحه بانک باز نمی شه. </p><p>ساعت ۱۱: - پس این خبرا چی شد؟ - دارم می فرستم. درگیر کاری به شدت. اما اصرار داری توی همین حجم کاری، حتما خرید اینترنتی بلیط رو هم تجربه کنی. داره بهت فشار می یاد. روحی، جسمی. تا جایی که توان داری... . تلفنت مدام زنگ می زنه. پس چی شد این سایت؟ روی میزت شلوغه. یه نفر هی داره ازت شرح یه کاری رو می پرسه که به تو ربطی نداره. زمان داره می گذره. ولی پا به پای زمان می دوی. گاهی تندتر از زمان می دوی. گاهی حتی به زمان کلک می زنی تا ازش چند ثانیه رو بدزدی. </p><p>ساعت۱۲: سایت باز نمی شه. گرسنه ای. نه شام خوردی نه صبحونه. الان هم وقت ناهار اما فرصت نداری. یه کار جدید دستته که اگه انجامش ندی و زمانش بگذره دیگه هیچ کاری نمی تونی بکنی. ناهار رو بی خیال شدی. کار می کنی و در همین حین صفحه ی بانک رو مدام چک می کنی، شاید باز شد. </p><p>ساعت۱۳: سایت باز نمی شه. ناهار هم بی ناهار. ۴۰ تا  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">378@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>و خدايي که در اين نزديکيست</dc:subject>
    <dc:date>2007-07-26T09:51:24+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>موجيم كه آسودگي ما عدم ماست</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=377</link>
    <description><![CDATA[<p>ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم</p><p>موجيم كه آسودگي ما عدم ماست</p><p>&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>ديروز خبرگزاري فارس از فتواي انهدام عتبات عاليات بويژه حرم مطهر اباعبدالله الحسين و ابوالفضل العباس و بانو زينب كبري خبر داد.</p><p>خبر فتاي علماي تندروي وهابي براي به اصطلاح انهدام پايگاه&zwnj;هاي شرك و بت&zwnj;پرستي در عراق و همچنين امام زادگان و در كل هر چه كه به شيعه هويت و اصالت و اعتبار مي&zwnj;ده </p><p>هر چيزي كه براي ما افتخار و عزت و شرافته</p><p>حالا بايد ساكت بمونيم و باز شاهد انهدام سامراها و كاظمين ها و مشهد ها و كربلاها و نجف ها باشيم </p><p>و شاهد كشتار بي رحمانه ميليونها بيگناه و مسلمون و انسان</p><p>&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>فقط چند لحظه فكر كنيد كه اگه سكوت كنيم و كاري نكنيم چي مي&zwnj;شه.........................................</p><p>&nbsp;</p><p>راستي كي نوبت حرم طلايي مولا امام رضاست؟</p><p>كي نوبت تخريب و انهدام بقيع و حتي حرم حضرت محمد مي&zwnj;رسه؟</p><p>كي قم و جمكراني باقي مي&zwnj;مونه؟</p><p>&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>كي مي&zwnj;خواد فرياد بزنه؟</p><p>كي مي&zwnj;خواد اعتراض كنه؟</p><p>كي&zwnj; مي&zwnj;خواد ساكت بمونه؟</p><p>&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم</p><p>موجيم كه آسودگي ما عدم ماست</p><p>&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>لطفا هر كس اين مطلب رو مي&zwnj;خونه  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">377@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>و خدايي که در اين نزديکيست</dc:subject>
    <dc:date>2007-07-22T13:40:12+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>چيزي شبيه هيچ چيز ديگر</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=376</link>
    <description><![CDATA[<p>راهيست راه عشق که هيچش کناره نيست</p><p>آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نيست</p><p>هر دم که دل به عشق دهي خوش دمي بود</p><p>در راه عشق حاجت هيچ استخاره نيست</p><p>&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>خيلي سخت و زيباست ايستادن بر سر اعتقاد.</p><p>من ايستادم.</p><p>تو فضايي که برام پر از دوست داشتن و خاطره بود و سنگين به خاطر تغييري که در ظاهر و رفتارم ايجاد شده بود، تغييري که&nbsp; به واسطه&nbsp;عتقادات و نگاه جديد من به زندگي ايجاد شده بود و البته با تمام سعي دوستانم براي عادي جلوه دادن قضيه باز هم به خوبي مي تونستم نگاه متعجب و شايد سنگيني فضا رو حس کنم.</p><p>ولي اميدوارم شما هم اين حس رو تجربه کنيد. اينکه براي ايمان و اعتقاد و هر آنچه که حس مي کنيد حالا هويت، وجود، زندگي و همه چيز شما شده بايستيد و صبوري کنيد. حس زيبا و شگفت انگيز ايستادگي. </p><p>من ايستادم و باز هم مي ايستم. </p><p>خيلي سخته اما خيلي زيبا و بي نظيره.</p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">376@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>و خدايي که در اين نزديکيست</dc:subject>
    <dc:date>2007-07-01T23:17:09+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>و من مسافرم هنوز</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=358</link>
    <description><![CDATA[<p>هواي روي تو دارم نمي&zwnj;گذارندم</p><p>مگر به كوي تو اين ابرها ببارندم</p><p>من آن ستاره شب&zwnj;زنده&zwnj;دار اميدم</p><p>كه عاشقان تو روزها مي&zwnj;شمارندم</p><p>&nbsp;</p><p><img height="419" alt=" " src="http://i18.tinypic.com/3y6srko.jpg" width="300" border="0" /></p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">358@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>و خدايي که در اين نزديکيست</dc:subject>
    <dc:date>2007-01-23T14:36:06+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>نور حیدر</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=357</link>
    <description><![CDATA[<p>باز دل از عشق دوست بیخودی از سرگرفت</p><p>نـور جمالـش بتافت ، سـینه سـراسر گرفـت</p><p>باز جنون کرد جوش، برد ز سر عقل و هـوش</p><p>جـان و تـن و دل تـمام ، عشـق ز آذر گـرفـت</p><p>دل چو به سنگ وفا، شیشه تقوی شکست</p><p>از مـی عشقش دگر ، بر کـف ساغر گـرفـت</p><p>نـور عـلی شـد پـدیـد ، صیقـل دلـهـا رســید</p><p>آییـنه ی قـلـب از آن ، تـابـش خــاور گـرفــت</p><p>مـوسی اگــر جـلـوه ای دیـد بـه سـینـا از او</p><p>عـیسی جـان هـر نـفـس نـور ز حـیـدر گرفت</p><p>&nbsp;</p><p align="left">طــور تـجـلی حــق کــعـبــه دلـدار مـاسـت</p><p align="left">&nbsp;هـر کـه بـه آن طـور شد جلـوه دیگـر گرفـت</p><p align="left">جــان چو شـدم آشـنا با&nbsp;حـشـم و خـیـل او</p><p align="left">سـیـرت سلـطان گـزید ، شیـوه نو درگرفت</p><p align="left">کـوی سلیمـان عشـق ره نـبـرد مـور عقل</p><p align="left">رفـت دریـن ره کسـی، کـو ره قــنبـر گرفت</p><p align="left">دیـده چو آن روی دید دل به تو بستی امـید</p><p align="left">غـیـر جــمـال قـدیـم، نـتـوان دلـبـر گـرفــت</p><p align="left">راز نــبـایــد بـهوش ، تـا بــه ابــد بـاده نوش</p><p align="left">چـون ز ازل جــام از آن ســاقی کوثـر گرفت</p><p align="left">&nbsp;</p><p align="left">راز شیرازی</p><p align="right">&nbsp;</p><p align="right">&nbsp;</p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">357@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>و خدايي که در اين نزديکيست</dc:subject>
    <dc:date>2007-01-08T11:46:58+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>این اتفاق ممکنه هر لحظه برای هر کدوم از ما بیفته</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=353</link>
    <description><![CDATA[ <br /><br />درست وقتی احساس می کنی که شدی یه تیکه سنگ و بی تفاوت <br />وقتی احساس می کنی که هیچ چیز و هیچ کس برات مهم نیست<br />وقتی که نه از غم کسی غمگینی نه با شادی کسی شاد <br />یه موجود بی تفاوت و ساکن و .....<br />و درست اون لحظه هایی که حس می کنی خدا رو هیچ جای قلبت نمی تونی جا بدی و نمی بینیش ....<br /> <br />پنج شنبه ساعت 11 شب شکستم .<br />و اونقدر گریه کردم که یادم رفت این منی که داره زار می زنه من باشم.<br /> <br /><br /><div align="center"><img src="http://www.taropoud.com/upload/content/masjed.jpg" alt="" width="430" height="550"></div><br /><br /><br />یکی از نزدیکانم تعریف کرد که همسایه دیوار به دیوارشون یه مادر و پسر هستن.<br />اون پسر تا چند وقت پیش مثل همه ما یه آدم معمولی بود وداشت زندگیش رو می کرد . نفس می کشید ، حرف می زد ، راه می رفت ، شاید عاشق بود .<br />اما تصادف کرد و رفت تو کما ، پزشکها گفتن اگه بهوش بیاد حالت عادی نداره و دیوونه می شه پس بهتره الان اعضاش رو اهدا کنن .<br />اما مادر قبول نکرد.<br />بعد از مدتها که بهوش اومد ، زخم بستر گرفته بود .<br />وقتی خونه آوردنش مادرش به زخمهاش پماد می زد تا خوب شه اما هر بار پسر به خاطر درد زیادش فریاد می زد و می دوید تو راهرو و از همسایه ها کمک می خواست.<br />گاهی اونقدر حالش بد می شد که زنگ می زد 110 تا بیان ببرنش . <br />بعد از یه مدت مادرش اونقدر خجالت کشید که  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">353@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>و خدايي که در اين نزديکيست</dc:subject>
    <dc:date>2006-10-07T08:39:26+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>مناجات</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=352</link>
    <description><![CDATA[الهي به مستان در خانه ات<img src="http://www.taropoud.com/upload/content/Calig12.jpg" alt="" width="270" height="460" style="float: left"><br />به آن پير داناي فرزانه ات <br />به آنان که يکسر ز خود رسته اند<br />که دل را به لطف خدا بسته اند<br />به شب زنده داران بي پا و سر<br />که بر پاي پيران نهادند سر<br /><br />الهي به آه دل بي کسان<br />تو ما را به قرب خودت مي رسان<br />به آنان که شد قلبشان جاي تو<br />گروهي که جستند مأواي تو<br />به پيران سرمست ميخانه ات<br />به هوئي که زد مست ديوانه ات<br /><br />به آنان که رستند از اين خاکدان<br />به لطف خودت جمله را وارهان<br />به سوز دل آنکه خود سوخته<br />که نور تو را در دل افروخته<br />به ساقي ي وحدت که مست تو بود<br />که بود و نبودش به دست تو بود<br /><br />به آنان که در پاي خم خفته اند<br />که مي خورده اند و علي گفته اند<br />به حق نبي و به حق ولي<br />به درياي علمت که باشد علي<br />ببخشا تو ( مشتاق) بي پا و سر<br />که ندهد تو را بيش از اين دردسر <br /><br /><br /> ]]></description>
    <guid isPermaLink="false">352@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>و خدايي که در اين نزديکيست</dc:subject>
    <dc:date>2006-10-01T00:11:52+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>باران همه جا مي بارد</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=346</link>
    <description><![CDATA[<br /><br /><div align="center"><img src="http://www.taropoud.com/upload/content/big-rain-drops-on-green-leaves.jpg" alt="" width="460" height="420"></div><br /><br /><br /> &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;بارون همه جا هست .<br /> <br /> &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; و <br /> <br /> &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;اين تويي که بايد بدوني کي بري زير چتر و کي پرسه بزني زير بارون . ]]></description>
    <guid isPermaLink="false">346@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>و خدايي که در اين نزديکيست</dc:subject>
    <dc:date>2006-08-16T00:59:34+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>دلی دیرم دلی دیوانه و دنگ</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=342</link>
    <description><![CDATA[اندوه تو شد وارد کاشانه ام امشب &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;مهمان عزیز آمده در خانه ام امشب<br /><br />صد شکر خدا را که نشسته ست به شادی &nbsp; &nbsp;گنج غمت اندر دل ویرانه ام امشب<br /><br />من از نگه شمع رخت دیده ندوزم &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; تا پاک نسوزد پر پروانه ام امشب<br /><br />بگشا لب افسونگرت از شوخ پریوش &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;تا شیخ بداند ز چه افسانه ام امشب<br /><br />ترسم که سر کوی تو را سیل بگیرد &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; ای بیخبر از گریه مستانه ام امشب<br /><br />یک جرعه آن مست کند هردوجهان را &nbsp; چیزی که لبت ریخت به پیمانه ام امشب<br /><br />شاید که شکارم شود آن مرغ بهشتی &nbsp; &nbsp;گاهی شکن دام و گهی دانه ام امشب<br /> <br />تا بر سر من بگذرد آن یار قدیمی &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; خاک قدم محرم و بیگانه ام امشب<br /><br />امید که بر خیل غمش دست بیابد &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; آه سحر و طاقت مردانه ام امشب<br /><br />از من بگریزید که می خورده ام امشب &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;با من منشینید که دیوانه ام امشب<br /><br />بی حاصلم از عمر گرانمایه فروغی &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; گر جان نرود در پی جانانه ام امشب<br /><br /><div align="left">میرزا عباس بسطامی (فروغی بسطامی)<br />]]></description>
    <guid isPermaLink="false">342@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>و خدايي که در اين نزديکيست</dc:subject>
    <dc:date>2006-07-19T22:11:47+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>مهربان علي</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=341</link>
    <description><![CDATA[بانوي مهربانم سلام . <br />شايد يادم رفته بود که تو شادي بي چون و چراي حياتي .<br />سادگي خاک و بلندي افلاک . اما <br />اما به خدا يادم نرفته است که هميشه مهربان بوده اي و هستي . نه که تنها با علي و کودکانت که طعم مهرت را هر دلي که دلتنگت شود مي شناسد.<br />کوچکم اما گاهي غرور برم مي دارد که بزرگي تو روي من هم تاثير گذاشته . <br />با اجازه صدايت مي کنم مي دانم که ناراحت نمي شوي :<br /><br /><div align="left">مادرم تولدت مبارک ]]></description>
    <guid isPermaLink="false">341@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>و خدايي که در اين نزديکيست</dc:subject>
    <dc:date>2006-07-15T22:18:49+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>آرزوهای بزرگی دارم ...</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=339</link>
    <description><![CDATA[<br />دو سال پیش موقع پیش فروش بلیط های نوروزی این نوشته رو نوشتم . امروز تو آرشیو مطلبهام دیدمش و دوباره تکرارش کردم :<br /><br /><br />آرزو دارم ببرمتان مشهد ، اصفهان، شیراز ، یزد ، با قطار . <br />سه سال به خاطرش کار کردم ، از وقتی تو دخترکم گفتی بابا قطار تویش چه شکلی است ، قسم خوردم آنقدر کارکنم تا پولم برسد سه نفریمان با هم با قطار برویم مسافرت . فردا بلیط می دهند ، می برمتان مشهد . می خواهم تا عمر دارم با هم برویم زیارت .<br />می گویند شب های کویر پر از سکوت است و شکوه ، بابا تو هم که ستاره ها را خیلی دوست داری ، دوست داری بشماریشان . کویر پر از ستاره است ، با قطار که برویم می توانی همه شان را بشماری ، مادرت که پای رفتن با اتوبوس را ندارد ، آن قدر سرپا ایستاده و کار کرده که پاهایش تاب رفتن با اتوبوس را ندارد . فردا بلیط می خرم .<br />***<br />جورابم . لباسم . ناشتایی می خورم . شنیده ام خیلی شلوغ می شود . گرگ و میش است و سپیده نزده . بسم الله . کفشم . راستی سه سال است کفش و لباس نخریده ام . بیدار می شوی بدرقه ام کنی ، می بوسمت . یا علی . خداحافظ .<br />***<br />شلوغ است ، خیلی شلوغ . می ایستم . کلی جلویم هستند . نیم ساعتی نمی شود که با بعدی ها می شوم نصف صف . دلم برای کبوترهای حرم تنگ شده . یعنی می طلبدمان ؟<br />بابا عید نذرمان را ادا می کنیم . می  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">339@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>و خدايي که در اين نزديکيست</dc:subject>
    <dc:date>2006-07-02T20:50:54+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>بانوي آبها سلام</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=336</link>
    <description><![CDATA[<br />مني که محور هستي خدا به دستم داد<img src="http://www.taropoud.com/upload/content/12753.jpg" alt="" width="260" height="370" style="float: left"><br /><br />مي طهور ز خمخانه الستم داد<br /><br />علي بت شکنم من که بعد آن هم فتح<br /><br />به يک شکستن پهلو فلک شکستم داد ]]></description>
    <guid isPermaLink="false">336@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>و خدايي که در اين نزديکيست</dc:subject>
    <dc:date>2006-06-10T23:31:07+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>انگار چيزي</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=335</link>
    <description><![CDATA[حق با تو بود <br />مي بايست مي خوابيدم .<br />اما چيزي خوابم را آشفته کرده است ....<br />حق با تو بود .<br />مي بايست مي خوابيدم <br />اما مادر بزرگ ها گفته اند:<br />چشم ها نگه بان دل هايند<br /><br /><img src="http://www.taropoud.com/upload/content/193245.jpg" alt="" width="200" height="150" style="float: left">]]></description>
    <guid isPermaLink="false">335@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>و خدايي که در اين نزديکيست</dc:subject>
    <dc:date>2006-06-09T01:11:52+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>آرامتر از خواب درختان</title>
    <link>http://www.taropoud.com/blogs/blog.php?code=324</link>
    <description><![CDATA[تاریکیها را از همه لحظه های زندگیم پاک می کنم. وقتی تو هستی، قلب من چه ظرفیت عظیمی دارد برای دوست داشتن! وقتی تو دریاها را به سوی من می آوری، احساس می کنم ناگهان می توانم همه را دوست داشته باشم و در قلبم برای همه دنیا جا هست. وقتی تو پلک می زنی، دنیا چقدر قشنگ است: رفاقت بارانها و ناودانها، گفتگوی رنگین کمان و ابرها و رودخانه ای که در حاشیه خاطرات ما راه می روند. هر صبح در صف گیلاسها می ایستم تا طلوع صدای تو را تماشا کنم و هر بعد از ظهر در کناره افق منتظر می مانم تا با دستهای تو همسفر شوم. ناگهان می توانم مهربان تر از همه فرشتگان باشم و برای همه آدمهایی که حتی یک بار نام تو را بر زبان آورده اند، در سرزمین قلبم خانه ای بسازم،خانه ای که پنجره هایش هیچ گاه از دیدن تو سیر نمی شوند. وقتی تو هستی، زندگی من سراسر اتفاق است، هر ساعت یک اتفاق تازه. ساعت هفت صبح کودکی بازیگوشم پر از شوق مدرسه. ساعت هشت پروانه ای معصومم در آرزوی شعله ور شدن. ساعت نه یک پرتقال سبزم در حسرت رسیدن. ساعت ده پرستویی مهاجرم که دنبال دستهای تو می گردد. ساعت یازده یک غزل عاشقانه ام و ... ساعت هفت شب شمعی سراپا اشک و آه. وقتی تو هستی می توانم همه دنیا را در یک سطر بخوانم و مسیر زندگی را از پرنده ها بپرسم. می توانم درباره یک نگاه تو صدها کتاب  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">324@http://www.taropoud.com/</guid>
    <dc:subject>و خدايي که در اين نزديکيست</dc:subject>
    <dc:date>2006-04-25T17:52:05+03:30</dc:date>
  </item>

  </channel>
</rss>